اطلاع رسانی حساب کاربری دینون اکسپلور صفحه نخست
jelvehyeabidarya
پرسش سوال

دسته بندی مقالات

ادامه خدمت سربازی من....

ادامه ی حکایت سربازی من در جبههحس وحال ان پنجشنبه خیلی برایم جالب بود همه چیز نمایی غریب داشت وبا ناله ی مینی بوس در جاده ی کرمانشاه لحظه ها به تاریخ می پیوستند ومن وشهریار دل به بخت خود داده بودیم واز اینکه غیبت نمرده بودیم حالمان خوب بود اما نمیدانم چرا هیچ حرفی برای گفتن نداشتیم مینی بوس ماموریتش تمام شد ودر کرمانشاه پس از خریدی مختصر خود را به پایانه رسانده وبا یک سواری پیکان عازم سومار شدیم چیزی به غروب نمانده در آشپزخانه ای که غذای ما را هم به عهده داشت منتطر ماشین غذای اتشبار ماندیم .وبا غروب افتاب به اتشبار رسیدیم .به محض رسیدن ما دونفر از همقطاران برگه ی مرخصی گرفتند وراهی جاده شدند. حالم بد جور گرفته بود .حوصله ی هیچ کاری رو نداشتم مختصز غذایی با بی میلی خوردم وبرای اینکه چند دقیقه ای تنها باشم به کنار یکی از توپها رفتم سیگاری را روشن کردم ونشستم .با تعجب شلوغی جاده ی نفت شهر نطرم را جلب کرد . پشت سر انگار ستونی از ماشینها در حال تخلیه ی منطقه بودند .از کنار توپ خود را به سنگر رساندم شهریار با دیگر دوستان هم سنگر چای گذاشته بودند ومنتطر دم کشیدن چای بودند .گفتم بچه ها منطقه چرا اینقدر شلوغ است چه خبر است . منصور گفت هیچ خبری نیست مگه نشنیدی که جنگ داره تمام میشه تو که تازه از مرخصی برگشته ای بیشتر در جریان امور هستی . قانع شدم ونشستم اما نمیدانم چرا دلم شور می زد ونگرانی از سرم دست وردار نبود. انشب  دیر خوابیدم وهنوز چشمانم گرم نشده بود که صدای انفجار توپ وکاتیوشا وخمپاره هایی که به طور منظم از خط مقدم شروع شده ووجب به وجب می امد تا به ما برسد از خواب بیدارم کرد صدایی از سنگر مخابراط گفت به پای توپها بروید به سرعت خود را به کنار توپهای 203 میلیمتری رساندیم توگی که لوله ی ان هشت اینج و90 کیلو وزن گلوله اش بود رییس توپ سرکار نیاکان گروهبان دوم ومن کولاس دار توپ خود را به بالای توپ رساندیم با اولین سمت وزاویه ای که از دیدبانها گرفتیم به تیر اندازی ومقابله با دشمن پرداختیم . آتیش تهیه عراقیها به شدت هر چه تمام تر همه جا را می کوبید .خاکریزی که توپ ما را در بر داشت بسیاری از گلوله های دشمن را عقیم می گذاشت هنوز افتاب طلوع نکرده بود که کلی گلوله با سمت وزاویه های متفاوت پرتاب کردیم . با روشن شدن هوا جنگنده ای منطقه را در نوردید وناگهان از گایگاه همسایه صدایی بلند گاز را صلا داد بسرعت ماسکها را به صورت زدیم هوا گرم شده بود وارتباط ما با دیدبان فطع شده بود وما همچنان با سمت وزاویه های قبلی شلیک می کردیم بوی بسیار بدی منطقه را فرا گرفته بود از سمت غرب وروبروی ما طو فانی از گرد وغبار به دل ترس می ریخت واین نشانه ی خوبی نبود. خط مقدم ما شکسته شده وعراقیها پیش روی می کردند. اتشبار ما طوری قرار داشت که از دور به تنگه ای مشرف به جاده نفت شهر بود من چند تا تانک را ناخوداگاه در ان نقطه مشاهده کردم . به بچه ها گفتم بچه ها نترسید تانکهای خودی الان عقب نشینی کرده اند که یکی از بچه گفت کجای کاری مگه تو این جبهه ما تانک داریم که دلمون به ان خوش باشه . ناگهان چند گلوله خمپاره پشت خاکریز تانک به زمین خورد چند ترکش صدای فغان کلاه اهنی ام را در اورد . از بالای تانک خود را گرت کردم وگروهبان هم پایین امد دیگر کسی جرات سر بلند کردن را نداشت ،چه رسد به تیراندازی با توپ .گروهبان گفت بچه ها موقع عقب نشینی است ،با ناراحتی گفتمش دم صبح من بهت گفتم اوضاع خیط خیط است بیا تا توپها را به انور پل هفت دهنه برسانیم وانجا منتظر اتفاقات باشیم شما قبول نکردی حالا دیگه کجا بریم مگه نمی بینی عراقیها تا پشت سر ما اومدن. لطفا از لحاظ مالی مرا پشتیبانی کنید ممنونم عسگری

انتشاربروزرسانیمطالعهدسترسی
1404/05/291404/05/3030 مرتبهرایگان

پرسش و پاسخ کاربران