دریا از خشم بر خود می پیچیدآسمان اما مبهوت هزاران حادثهآشنایی کو سر به شانه اش گذارم بهر هقهقمثل ان روزکه قراری با خدا دارم قیامتسینه ام غرق گلایه چشم من بارانی وخیسهمه ی شب بوها زخمی شبهای دی اندمثل بازار مکاره هم گرفتن بود وهم دادن زخمهایی سر گشاده استخوانهایی شکسته ونفسهائی بریدهنه یکی ونه دوتا بلکه هزاران نای از نفس افتاده بوده اندزیر دست وپا پاهای کوچک ...
جهت دسترسی به متن کامل مقاله می بایست اشتراک این صفحه را خریداری نمایید.
اشتراک خریداری شده شامل 10 روز گارانتی بازگشت وجه می باشد. دینون دسترسی به محتوای صفحه را تا پایان اعتبار اشتراک تضمین می نماید.
| انتشار | بروزرسانی | مطالعه | دسترسی |
| 1404/11/18 | 1404/12/02 | 28 مرتبه | اشتراکی |
پرسش و پاسخ کاربران